تبليغاتX
......حرف دل من......

http://i27.tinypic.com/2rzqjx3.jpg

نیمه شب آواره و بی حس و حال/در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال/دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی میگذشت/یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل بیاد آورد اول بار را/خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را/آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود/چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او/هم نشین و همزبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او/ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی/اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر/وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر/دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد/گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش........

گفتمش در عشق پا برجاست دل/گر گشایی چشم دل، زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل/بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده/در پی عشق تو سرگردان شده

گفت.........

گفت در عشقت وفادارم بدان/من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان/چون تویی مخمور، خمارم بدان

با تو شادی میشود غم های من/با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده/دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده/عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش...........

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش/طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سوا نبود/بهر هیچکس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود/همچون عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود/در نکویی در نجابت طاق بود

روزگار...........

روزگار اما وفا با ما نداشت/طاقت خوشبختی ما را نداشت

 پیش پای عشق ما سنگی گذاشت/بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس/حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود/در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خو محکم نبود/سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست/ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست/این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست/رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است/خصم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد/این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست.......

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست/با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم/باده نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم/ذره ذره آب گشتم، کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را.......

آخر آتش زد دل دیوانه را/سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من......

عشق من از من گذشتی، خوش گذر/بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر/دیشب از کف رفت، فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند/بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟/عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود/ماهی بیچاره اما مرده بود........

بعد از این هم آشیانت هر کس است.......

بعد از این هم آشیانت هر کس است/باش با او، یاد تو ما را بس است.....

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 22:38  توسط هادی | 

بعد از کلي وقت....
خيلي وقت که نوشته هامو فقط مينوشتم... مينوشتم و خودم ميخوندم.... حرفايي که تو دلم بود رو مينوشتم و بعد مثل بقيه ي حرف دل هام ميذاشتمشون يه گوشه. يه گوشه ي تاريک... از حرف هاي نگفته ام يه کوه ساختم.... نميدونم اصلا چرا مينويسم.... بعضي وقتا کسي نيست که ببينه چي ميگه، يا اصلاً دلت نميخواد با کسي چيزي بگي... پس مينويسي... مينويسي که داشته باشي.... شايدم مينويسي که ديگه نداشته باشي.. که ديگه تو دلت پر از نگفته ها نباشه.... شايد...
يه مدته که هيچي سر جاش نيست... هيچي اونجور که فکر ميکني پيش نميره.... همه چي بر خلاف ميلمه... شايد اولش به نظر مياد که داره درست ميشه... ولي ميبيني نه! کور خوندي.... به چيز کوچيک، يه حرف ساده، يه اتفاق معمولي دل ميبندي، بعد درست وقتي که با خودت ميگي وقتشه که يه شادي کوچولو داشته باشي ميزنه همه چي رو خراب ميکنه..... اونوقت با خودت ميگي اين بار آخر بود که گول خوردم.... دفعه ي ديگه از اين فکراي پوچ و سطحي نميکنم... ولي بازهم.... و باز هم.... و.... و باز هم اين اتفاق تکرار ميشه.... اينقدر تکرار ميشه تا حسابي داغونت کنه...
يا بايد کلاً بيخيال همه چي بشي.... که اصلاً آسون نيست.... و کار هر کسي هم نيست که بتونه آرزوهاشو فراموش کنه.... يا اينکه عادت کني....به اين عادت کني که همه ي چيزاي خوبي که ميبيني، فقط ظاهرشون قشنگه... عادت کني که دل به هيچ چيزي نبندي... هميشه با ترديد و شک جلو بري.... با بد بيني....
دلم از خيليا گرفته.. از نارفيقا.... از آدما... خيلي از آدما....  آدمايي که.... آدمايي که دورو هستن... حرف و عملشون يکي نيست... واسه حرفاشون اصلاً اهميت قائل نيستن.... بيخودي دلت رو خوش ميکنن.... بعد هم يه دفعه، تموم! همه با اينجور آدما سر و کار دارن... خدا کنه من اينطوري نباشم.... بعضي وقتا ميگم کاشکي تلافي ميکردم... ولي نميخوام مثل اونا بشم.... نميخوام........
اين روزا خيلي داغونم.... خراب.... افتضاح..... فکرم حسابي مشغوله.... حتي توي خواب... شبا تا دير وقت بيدارم.... تمام روز از تو فکرم.... از آينده ميترسم... هيچوقت همچين حس بدي نسبت به فردام نداشتم.... حس بد که نميشه گفت.... اضطراب.... دلشوره..... نميدونم..... هيچکس نميفهمه، ميدونم.... دلم نميخواد در موردش با کسي حرف بزنم.... فقط اميدوارم خدا به دادم برسه.... ميدونم که ميرسه....ولي نگرانم.... خيلي.. خيلي زياد....

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:9  توسط هادی | 

بوي عيدي
بوي توپ
بوي کاغذ رنگي
بوي تند ماهي دودي وسط سفره ي نو
بوي ياس جانماز ترمه ي مادر بزرگ
با اينا زمستونو سر ميکنم
با اينا خستگيمو در ميکنم...

شادي شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ي عيدي از شمردن زياد
بوي اسکناس تا نخورده ي لاي کتاب
با اينا زمستونو سر ميکنم
با اينا خستگيمو در ميکنم...

فکر قاشق زدن يه دختر چادر سياه
شوق يک خيز بلند از روي بته هاي نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اينا زمستونو سر ميکنم
با اينا خستگيمو در ميکنم....

عشق يه ستاره ساختن با دلک
ترس ناتموم گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه
بوي گل محمدي که خشک شده لاي کتاب
با اينا زمستونو سر ميکنم
با اينا خستگيمو در ميکنم...

بوي باغچه
بوي حوض
عطر خوب نذري
شب جمعه پي فانوس توي کوچه گم شدن
توي جوي لاجوردي هوس يه آب تني
با اينا زمستونو سر ميکنم
با اينا خستگيمو در ميکنم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 17:40  توسط هادی | 

با او رابطه داشتم... تنها بودم... او هم تنها مانده بود... هر دو خسته بوديم... من از زمين... او از آسمان...
قرارمان نيمه شب بود... پشت پنجره آمد...
باورت نمي‌شود...
 به من لبخند زد...
 خيلي زيبا... فوق العاده زيبا بود...
 يادم آمد...
 شب چهاردهم بود و او کامل ِ کامل..........


من از تو دل نميبرم
  اگر چه از تو دلخورم
  اگر چه گفته اي تو را
       به خاطرات بسپرم...

هنوز هم خيال کن
     کنار تو نشسته ام
    مني که در جواني ام
        بخاطرت شکسته ام

تو در سراب آينه
   شبانه خنده ميکني
       من شکست داده را
             خودت برنده ميکني...

نيامدي و سالها نظر به جاده دوختم
بيا ببين که بي تو، من چه عاشقانه سوختم...

رفيق روزهاي خوب
          رفيق خوب روزها
هميشه ماندگار من
         هميشه در هنوز ها

صدا بزن مرا شبي به غربتي که ساختي
به لحظه اي که عشق را بدون من شناختي....



+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 21:3  توسط هادی | 

زمستونه… سرده… آفتاب گرمت نميکنه… يه وقتا برف مياد… بارون مياد… بعضي وقتام فقط سرما رو از زمستون ميبيني… تو اين سرما … درختا رو خشک ميبيني…. آسمونو خاکستري… سرعت تغييرات همه چي کم ميشه… ديگه برگا رو نه  رو زمين ميبيني نه رو شاخه ي درختا…
زمستونه…
اما هوا خوبه….
چه هواي خوبيه!
   چه هواي خوبيه
   من و بارون و نسيم
         توي اين دقيقه ها
                 به سپيده ميرسيم….
تو همين دقيقه ها
         توي پاييز و بهار
         عاقبت تموم ميشه
                لحظه هاي انتظار…
معجزه کن خداي من
          به قلب من نفس بده
ثانيه هاي رفته رو به اين ترانه پس بده
صبح سپيدي ميرسه
          دلم جوونه ميزنه
        آهاي شب ستاره سوز
                    دوباره وقت رفتنه…
اما اين هواي خوب
       مژده ي شعر منه
          يه نفر تو لحظه هام داره پرسه ميزنه
آقاي تو قصه ساز من
   تو صبح باروني و خيس
           يه حرف تازه اي بزن
               يه شعر بهتر بنويس......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 10:26  توسط هادی | 

آب، اگر چه بيصدا ترين ترانه بود
          تشنگي بهانه بود
                               من به خواب هاي کوچک تو اعتماد داشتم
                                     چشم هاي عاشق تو را بياد داشتم
       ميوزيد عطر سيب
سمت خواب هاي ساده و نجيب
                                            من به جستجوي تو
                                         در هواي عطر موي تو...
  رفت و آمد کبود گاهواره ها
   زير چتر روشن ستاره ها...
 
         تا هنوز عاشقم
      تا هنوز صبر ميکنم...

                                               ابر ميرسد
                                             باد مويه ميکند
                                    چکه چکه از گلوي ناودان
                                            ياس تازه ميدمد...
               ياس تازه ميدمد...
                     ياس تازه ميدمد...

تا هنوز تشنه ام
    تا هنوز تشنگي بهانه است
                 آب بيصدا ترين ترانه است...


 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 13:17  توسط هادی | 

ميگن آدم با اميد زندست...
اميد... اميدواري که به چيزي که تو روياهات ساختي برسي... به چيزي که تو فکرته... به چيزي که شبيه  يه آرزو ميمونه... هر روزت رو با اين تفکرات شروع ميکني... بهش فکر ميکني... وقتي دلتنگ و بي حوصله اي، ناخواسته ميري سراغ فکرش...  رسيدن به هدفت ميشه تمام فکر وذکرت... ازش مينويسي... خوابش رو ميبيني...
   خواب....
         رويا....
آره... اينا فقط روياست... رويايي که شايد هيچ وقت حقيقي نشه... ولي ميدونم که با فکرش شادي...
ولي ممکنه يه روز برسه که تمام اين فکر ها رو کاملاً واقعي ببيني... حسش کني...


چشماي آبي تو مثل يه دريا ميمونه
دل خسته ي منم مثل يه ماهي ميمونه
    ماهي خسته ي من ميخواد تو دريا بمونه
          ماهي خسته ي من ميخواد تو دريا بمونه

ماهي دوست داره خونش هميشه تو دريا باشه
بوسه بر موج بزنه
      کنار ماهي ها باشه
ماهي خسته ي من بذار تو دريا بمونه
         ماهي خسته ي من بذار تو دريا بمونه

ماهي اگه تنها باشه خسته و دلگير ميشه
ماهي تو دريا نباشه
    اسير ماهي گير ميشه
نکنه يکي بياد چشماتو از من بگيره
          ماهي دل بميره درياتو ماتم بگيره

ماهي خسته ي من نذار که تنها بمونه
       ماهي خسته ي من نذار که تنها بمونه

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 21:38  توسط هادی | 

خداحافظ گل لادن
        تموم عاشقا باختن
ببين همگريه هام از عشق
        چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه
        گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نميشونه

يکي با چشماي نازش، دل کوچيکمو لرزوند...
      يکي با دست ناپاکش گلاي باغچه مو سوزوند...

تو اين شـــــــبهاي تو در تو
                 خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره ميباره از هر سو...
                              داره ميباره از هر سو...
                                      داره ميباره از هر سو...

خداحافظ گل مريم
       گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم...
نشد تا بغض چشماتو
       به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سکوت و شــــب، غم بارونو بردارم...

نميدوني چه دلتنگم
        از اين خواب زمستوني
تو که بيدار بيداري، بگو از شب چي ميدوني؟
                                  بگو از شب چي ميدوني....

تو اين روياي سردرگم
                خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي، تو دست سرد اين مردم...
خداحافظ گل پونه
       که باروني نميتوته
طلسم بغضو برداره
        از اين پاييز ديوونه....

                                                      خداحافظ.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 21:52  توسط هادی | 

يه دوره ي کوتاه زندگيم شروع شد... تجربه ي جديدي بود... تفکر جديد... اتفاق هاي جديد... آروم آروم گذشت و از تب و تاب افتاد... به آخر رسيد... همين روزاست که تمومش کنم... شايد فقط خاطرها ش بمونه... هر چند از اول اشتباه بود... نبايد شروع ميشد... کور کورانه و بدون فکر و منطق بود... همون بهتر که تموم بشه... نميدونم بعدش چه حسي ممکنه داشته باشم.... خوشحالم يا ناراحت....؟ از اينکه اينطوري وسط راه کنار ميکشم ناراحتم... اما خوشحالم... خوشحالم بخاطر اينکه چيزاي جديدي ياد گرفتم... خوشحالم از اينکه اشتباهمو تموم ميکنم... خودم... اميد به فردا خوشحالم ميکنه... فردايي که بشه اشتباه قبلمو جبران کنم... بشه قبل از انتخاب بيشتر فکر کنم... فردا... فردايي که شايد هيچ وقت نياد... ولي اميدوارم که بياد و بذاره يه بار ديگه شروع کنم، اما... درست شروع کنم... با چشم باز... از راه خودش... راه درستش......

در حباب کوچک خود، روشنايي، خود را ميفرسود
ناگهان پنجره پر شد از شب، شب سرشار از انبوه صدا هاي تهي
       شب مسموم از هرم زهر آلود تنفس ها...
                                                         شب...

گوش دادم...
در خيابان وحشت زده ي تاريک
بک نفر گويي قلبش را مثل جسمي فاسد، زير پا له کرد...
در خيابان وحشت زده ي تاريک
                       يک ستاره ترکيد....
                                    گوش دادم...

روزها رفتند و من ديگر
       خود نميدانم کدامينم...
         آن من سرسخت مغرورم...
                       يا من مغلوب ديرينم؟


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 17:59  توسط هادی | 

حال من بد نيست غم کم مي خورم
کم که نه هر روز کم کم مي خورم
آب مي خواهم سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه ي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم! ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ي مردم شدم
بعد از اين با بي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا طلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوش باورم گولم مزن!
من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه در شهر شما ياري نبود؟
قصه هايم را خريداري نبود؟
واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من فرهاد و مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شومتان
خسته از همدردي مسمومتان
اين همه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي کسي مجنون نشد؟
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه!
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفأل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه ميپنداشتيم...

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 16:29  توسط هادی | 

گاهي وقت ها پيش مياد که در به در دنبال چند ساعت تنهايي، خلوت و آرامش ميگردي... بايد يه جايي پيدا کني... يه جاي دنج و خلوت که کسي کاري به کارت نداشته باشه....
خيلي وقت بود نرفته بودم حافظيه... اما بالاخره پنجشنبه شب رفتم... هوا حسابي پاييزي بود... وقتي پامو گذاشتم تو محوطه حافظيه... وقتي عمارت هشت ستون وسط باغ رو ديدم... محو تماشا شدم... با يکي از ستون ها تکيه دادم و ايستادم... آدم هاي زيادي اومده بودن که مثل من دنبال تنهايي ميگشتن... اول رفتم و يه فاتحه خوندم... حيف که ديوان حافظم رو نياورده بودم... روي يه سکو نشستم... دور و برم، همه رو مثل خودم ميديدم... همه به ديوار پشت سرشون تکيه داده بودن و به يه نقطه خيره شده بودن... فضاي عجيبي بود... با اينکه شلوغ بود اما خيلي آروم به نظر ميرسيد... آرامشي داشت که ديگه کمتر پيدا ميشه... کم کم تو فکر و رويا گم شدم...اصلاً جلومو نميديدم.... نميدونم کجا ها بودم.... ولي حس خيلي جالبي بود... وقتي به خودم اومدم ساعت 9:30 بود... بيشتر از 4 ساعت بود که اونجا نشسته بودم... ارزشش رو داشت.... به چيزي که نياز روحم بود رسيدم...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 12:28  توسط هادی | 

چون پاره سنگي ، عاشقم
              به گنجشکي ، هراسان
و هر بار نا اميد و نيازمند
              بر مي گردم به خاک
                      بر مي گردم به خويش...

نا اميد و نيازمند
       زبانه مي کشد آغوشم
                             به سويت...
از تو دور افتادم
       از تو دور افتادم...

در بي مجالي و لالي
به کاغذ آتش رسيده مي مانم
جدا شده اي از نخ نگاهم
               چون بادکنک ماه...

سال هاست از کرشمه باران تو ميگذرم
بي چتر و باراني...

در سايه پنهان ميشوم
                 در گريه پيدا....
هرچه هستم از تو دورم ، دور...
    دور...
          دور...
                 دور...

هرچه هستم از تو دورم...
     دور...
             دور...
                     دور...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 20:56  توسط هادی | 

يه مدت بود که داشتم درست ميشدم.... ميشدم همون آدم قبلي.... هموني که هيچ فکر و غم و غصه اي رو تو دلش راه نميداد... فکر ميکردم ديگه روزاي بدم تموم شد... با کلي اميد و آرزو از خواب بيدار ميشدم.... ولي دوباره.... مثل اينکه بازم گول خوردم.... بازم اشتباه کردم.... کسي توجهش به من نبود.... نميدونم چرا اين فکرو ميکردم.... خنده داره.... حالا که فکرشو ميکنم ميبينم از همون اول بايد ميفهميدم.... چرا متوجه نشدم؟ چرا فريبشونو خوردم؟
ميدوني الان چه حسي دارم؟ حس بدي نيست... حس تنهاييه.... برام آشناست.... با اين تنهايي بزرگ شدم.... بهش عادت کردم....
فکر ميکنم مثل يه جزيره هستم.... يه جزيره ي تک و تنها..... وسط اقيانوس..... جايي که تا چشم کار ميکنه آبه.... همه جاش مثل همه.... موج هايي که ميان و بهم ضربه ميزنن..... آبي که دور و برم رو گرفته.... نميشه از دستشون فرار کنم.... موج ها کم کم خاک تنم رو ميشورن و تو خودشون حل ميکنن.... نابودم ميکنن.... نميتونن ببينن من با بقيشون فرق دارم.... نميتونن ببينن که من از يه جنس ديگه ام.... از اينکه از خودم دفاع نميکنم سوء استفاده ميکنن.... با خودم ميگم بذار کارشونو بکنن.... بذار منو از بين ببرن.... کوچيک و کوچيک ترم ميکنن....
حالا ديگه ضعيف شدم.... ضعيف تر از هميشه....  حالا ديگه کوچيک ترين ضربه ي موج، حسابي تنمو ميلرزونه.... از اين وضع خسته شدم....
بالاخراه تموم ميشم.... موج ها کار خودشونو کردن.... منو شستن و تو آب اقيانوس حل کردن.... حالا ديگه هيچ حسي ندارم.... فقط سنگيني آب رو حس ميکنم.... آبي که حالا آروم و زلاله.... بدون من ديگه در طلاتم نيست.... ديگه موج هاي کف آلود نيستن.... رفتم قعر دريا.... غرق شدم و کسي صدامو نشنيد.... قايقي رد نشد که نابوديمو ببينه.... تو سکوت مطلق مردم.....


با صداي بيصدا، مثل يک کوه بلند، مثل يک خواب کوتاه...
يه مرد بود.... يه مرد....

با دست هاي فقير، با چشم هاي محروم، با پاهاي خسته...
يه مرد بود، يه مرد...

شب با تابوت سياه، نشست توي چشماش، خاموش شد ستاره، افتاد روي خاک...
سايه ش هم نميموند، هرگز پشت سرش، غمگين بود و خسته....
تنهاي تنها...

با لبهاي تشنه، به عکس يه چشمه، نرسيد تا ببينه....
قطره.... قطره.... قطره ي آب....

در شب بي تپش، اين طرف، اون طرف، ميافتاد تا بشنفه...
صدا.... صدا... صداي پا...

دوست، يک سکه ي ناياب، گلدون عتيقه، يک شعر نگفته، رو لب بسته...
سوار موج نور، با حافظه ي سبز، بي گذشته بي درد...
تنهاي تنها...

در کنج يه قفس، بي نفس، بي هيچ کس، با حسرت يه سحر...
هوا... هوا... هواي پاک....

در شب بي خوابي، از چشم ستاره، قطره قطره ميچکه...
رويا... رويا...  بر سر ما....

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 10:7  توسط هادی | 

آهسته تر از بوي گل ، با تو سخن مي گويم
          آرام تر از عطر شبنم و برگ ؛
                          به بوي تو آويخته ام
           امشب
             تنهايي ام  را.....

آه گل ناز
      گل ناز…
              چقدر از تماشاي تو خالي بوده ام
                                 چقدر از تمناي تو سرشار

باغ بي نام و نشاني بودم
رها شده در فراموشي و خاموشي
         رها شده...
                رها شده...

به نوازش سر انگشت عطر تو بر خاستم از خواب
                       عطر تو…

بهار اومد
گل بابونه اومد
شقايق با دل ديوونه اومد
       بغير تو که پيش ياس و نرگس نبودي
              هرکه ديدم خوبه اومد
       بغير تو که پيش ياس و نرگس نبودي
              هرکه ديدم خونه اومد

آه گل ناز
        گل ناز...
دست خواهش کودکانه ام قد مي کشد تا ساقه ات
      تا ساقه ات......
آه گل ناز
        گل ناز...

در آخرين شاخه ايستاده اي
      با داماني چيده
                 عطر افسونگر
آه....
عطر افسونگر
       گل ناز......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 21:53  توسط هادی | 

اگه يه روز خدا رو ديدي...
بهش بگو که من اينجام... ازش بپرس کجايي؟ کجاست؟ بهش بگو دلم تنگه... بهش بگو خسته ام... بهش بگوهمه چيز يکنواخت شده... بهش بگو يه نظر هم به ما بکنه... بهش بگو دلم براش تنگ شده... بگو دلم براي خودم تنگ شده... بهش بگو ميدونم اوني که ميخواي نيستم... بهش بگو هيچ وقت اونجوري که گفته باهاش حرف نزدم... ولي تو تاريک ترين شبام هم حرف دلمو باهاش زمزمه کردم... از خدا بپرس: شنيدي؟ بپرس حرفامو شنيده؟ بهش بگو چرا جوابمو نداد؟ بهش بگو منتظرم... خيلي وقته منتظرم... بهش بگو ميدونم که از تو دورم... دور... خيلي دور... بهش بگو ميدونم اشتباه کردم... ولي بهترين اشتباه زندگيم بود... ازش بپرس مگه خودش نگفته من صداي دلتونو ميشنوم؟ بپرس صداي دلمو شنيد؟ بپرس شنيد، وقتي داشتم آرو آروم نيست ميشدم؟ بپرس صداي خرده هاي منو شنيد؟ شنيد که شکستم؟ بيصدا... بهش بگو خرابم... بهش بگو دل تنگم... از خدا بپرس پس کي مياد؟ بگو همه جا رو دنبالش گشتم و نديدمش... بهش بگو نشونم بده... بگو کمکم کنه که راهيو که انتخاب کردم برم... تا آخرش... هرچند که ممکنه درست نباشه... ممنکه راه اشتباهو رفته باشم... ولي خيلي وقته حرکتمو آغاز کردم... نميشه برگردم.... بهش بگو باهام حرف بزنه... بهش بگو تنهام... به خدا بگو که دوستش دارم... ولي... بهش بگو.... نه.... نگو! بذار تا خودم بگم.... ميخوام خودم بهش بگم.... چيزي که امشب تو تنهايي به سراغم ميادو ميخواد با خودش بگم...  فقط با خودش....

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 7:52  توسط هادی | 

لالايي، گريه بارون
        تو اين گلخونه ي ويرون
بريز نم نم، ببار آروم
          رو ياس تازه گلدون

لالا نازک مثل پونه
       لالا دلگير و بي خونه
گل من تشنه و تنها
         اسير اين بيابونه
 
                            لالا لالا دلم تنگه
                         لالايي گريه کن بارون
                            لالا لالا ببار آروم
                         لالايي با دل پر خون
 
مثل ابري که مي ناله
     مثل بادي که مي خونه
ببين تنها تو رو دارم
        تو اين دنياي وارونه
 
لالا لالا دلم تنگه
      لالايي گريه کن بارون
 لالا لالا ببار آروم
      لالايي با دل پر خون
 
لالايي باد سر گردون
        لالايي باغ ويرونم
 لالايي لاله غمگين
        لالايي بيد مجنونم
 
                  تو اين بي آب و آبادي
                     تو اين ويرونه تنها
                بخواب آهسته آهسته
                      گل نيلوفر زيبا

 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 17:59  توسط هادی | 

ديروز... جمعه، چهارم آبان ماه... بعد از ظهر جمعه... مثل همه ي جمعه ها نبود... هوا گرفته بود... بد جوري گرفته بود... ابري... زود تر از روز هاي قبل هوا داشت تاريک ميشد... ولي من مثل همه ي بعد از ظهر هاي جمعه بي حوصله بودم... ساعت پنج بود... نتونستم تو خونه بمونم... اومدم بيرون... هنوز چند متري از خونه دور نشده بودم که نم نم بارون شروع شد... اولين بارون پاييزي امسال... خيلي خيلي خلوت بود... شايد همه ي آدمهاي اين شهر تو خونه هاشون بودن... تا حالا خيابونا رو اينطوري نديده بودم... خيس... خلوت... انعکاس نور زرد روشنايي خيابونا روي آسفالت خيس خيلي زيبا بود... تو خيابونا پرسه ميزدم... سردم شده بود... ولي خيلي کيف داشت... اطراف خيابون ارم... هر چند دقيقه يه رهگذرو ميديدم که بي توجه به من از کنارم رد ميشد... همه کف پياده رو رو نگاه ميکردن... برگاي زرد درختها که خيس شده بودن و ديگه زير با خش خش نميکردن... نميدونم به چي فکر ميکردم... نميدونم کجا ميرفتم... فقط ميدونم که يه چيزيم کم بود... يه چيزي کم بود تا شبو به يکي از بهترين شباي زندگيم تغيير بده... نميدونم چي؟ همه چيز زير بارون يه شکل ديگه شده بود... کم کم بارون بند اومد... ولي من ميرفتم... باد ميومد و ابرا رو ميبرد... من ميرفتم... ولي هنوز همه جا خيس بود... رو يه نيمکت فلزي سرد نشستم... نسيم ملايمي ميوزيد... اما سرد... باد ابرا رو از جلو ماه کنار زد... ماه کامل... قرص ماه کاملو ديدم... خيلي زيبا بود... يه حس وصف ناشدني... واي که چقدر فوق العاده بود! نميتونم يگم چه حسي داشتم... ولي ميدونم که هيچ وقت حالا تجربش نکرده بودم... اونقدر اونجا نشستم تا هوا کاملاً تاريک شد... حرکت ماشينا، خيابونا رو خشک ميکرد... ولي من توي اون پياده روي خيس، تنها بودم... تنها بودم و ماهو نگاه ميکردم... دلم نميخواست برم خونه... نميدونم چقدر گذشت... ولي خيلي عالي بود... شب فوق العاده اي بود... کاش تو هم حس منو داشتي...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 12:22  توسط هادی | 

خيلي وقته که نديدمت گلم، بي قرارم تا ببينمت گلم،
   تو سکوت پشت اين پنجره ها، موندگارم تا ببينمت گلم
      پيشکش نگاه تو قلب منه، ياد حرفهات منو آتيش مي زنه،
         همه هستيم به فداي تو گلم، با تو بودن تنها خواهش منه
 
                   کاشکي پرنده اي بودم، پر مي زدم رو بومتون،
                                                      شايد يه روز پنجره هارو واکني
                   آبم بدي دونم بدي، عشقو خودت يادم بدي
                                                     شايد يه روز اسم منو صدا کني

گريه هام مرهم درداي منه، بي صدا به عشق فرياد شدنه،
   اين پرنده اسير بي صدا، داره اسم تو رو فرياد مي زنه
      نفسهاي آخره آه اي خدا، دل من جون داره مي ده بي صدا،
         من مي خوام يه بار ديگه ببينمش، تا بپرسم که چرا رفته چرا؟

                       کاشکي پرنده اي بودم، پر مي زدم رو بومتون،
                                                      شايد يه روز پنجره هارو واکني
                       آبم بدي دونم بدي، عشقو خودت يادم بدي
                                                     شايد يه روز اسم منو صدا کني...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 11:44  توسط هادی | 

مسافرم... ميرم... تک و تنها... از مبدا يي که هيچ دلخوشي اي بهش ندارم... دليل موندن ندارم... راهي ميشم... يکه و تنها... به راهي که انگار تا بينهايت ادامه داره.... راهي که حالا تو خلوت من همرامه... يه عمره که ميخوام برم... ولي رفتم.... رفتم که خودمو بشناسم... توي اين بيابون.... نه يه همسفر... نه يه دوست... نه يه آبادي و واحه... فقط سراب .... سراب مقصد.... و سايه اي که خودشو روي زمين دنبالم ميکشه... اين روزا حتي سايه خودمم ازم فرار ميکنه... اينجا کسي صدامو نميشنفه.... منو نميبينه... بجز ريگ هاي داغ و آفتاب خورده.... بجز خار ها و ماسه هاي داغ و روون... حرفمو به سنگ هاي بيابون ميگم.... سنگ.... سنگ صبور.... توي اين راه که سالهاست دارم پياده طي ش ميکنم.... هر از مدتي يه رهگذر.... يه مسافر.... از راهي متفاوت.... با مقصدي متفاوت... با هدفي متفاوت... مياد و چند روزي همسفرم ميشه.... چند روز توي گرماي بيابون... زير آفتاب داغ.... اما سحر روز بعد که بيدار ميشم و بارم رو جمع ميکنم ميبينم که شبانه رفته.... رفته و هر چي ميخواسته ازم گرفته و با خودش برده.... باز من ميمومنم و جاده.... گم شدم.... راهو گم کردم.... کجاست اون بلدي که راه درستو نشونم بده؟ هرگز نديدمش....
باز يه مسافر ديگه.... شبا رو با اين ترس ميگذرونم که صبح مجبور باشم تنها راه رو ادامه بدم... ولي انگار به يه مقصد ميرفتيم.... اما جدا جدا.... با فاصله.... فاصله ي زياد.... فاصله اونقدر زياد شد که ديگه نه ديدمش  نه صداشو شنيدم..... نه صدامو شنيد....
مقصد نزديکه.... تا دير نشده بايد حرکت کنم.... تا شب دوباره نرسيده بايد برسم.... از تاريکي "امشب" ميترسم.... فقط امشب....


هيچ کس اشکي براي ما نريخت           هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست          حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم                 گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
 حافظ ديوانه فالم را گرفت                    يک غزل آمد که حالم را گرفت:
 ما زياران چشم ياري داشتيم               خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 10:9  توسط هادی | 

مثل برگي خشک و تنها روي شاخه موندم اينجا، ميترسم...
توي چنگ وحشي باد، برم از خاطر و از ياد، بپوسم...
همه ي روز هاي من، قصه ي بودن من، توي آينه ي دلم...
مثل شب سياه و سرده....
مثل ابر ها رنگ درده....

 

تو شتاب لحظه ها من، با خودم يکه و تنهام، ميدونم...
تو سراب اين افق تا سفر نهايت اينجا، ميمونم...
همه ي روز هاي من، قصه ي بودن من، توي آينه ي دلم...
مثل شب سياه و سرده....
مثل ابر ها رنگ درده....

مثل يک غروب تنها، که ميشينه پشت ابر ها...
يه سکوت بي پناهم...
توي اين بيهودگي ها، لحظه ها رو ميشمارم...
انتظار هر نگاهم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 16:38  توسط هادی | 

چقدر همه چيز عجيبه... چقدر همه چيز، درون همه چيز، ظاهر همه چيز و همه کس با باطنش فرق داره.... نشون ميده که نبايد به همه کس اعتماد کني.... خيلي دلم ميخواد ميتونستم اين جمله رو قبول کنم که: "همه آدم ها خوب هستن، مگر اينکه خلافش ثابت بشه". اگه يکي بهم بگه که اينو قبول ندارم، ممکنه از طرز تفکرش خوشم نياد، ولي در واقع خودم هم همينطورم. بايد اينطوري باشم. شايد تا چند سال پيش به اون جمله اعتقاد داشتم. ولي حالا ديگه نه. تو هم نداري. "نبايد" داشته باشي. کافيه يه نگاه به دور و برت بندازي. جاي دوري نيست. تو همين شهر چند ميليوني.... به آدم ها نگاه کن. حرفاشونو گوش کن. نميشه بهشون اعتماد کرد. هرکي باهات طرح دوستي ميريزه، بايد سعي کني اوني که پشت نقابه رو بشناسي، از رو ظاهر قضاوت نکني. همه يه جوري خودشونو لو ميدن. بعضيا در ظاهر يه دوستن. يه دوست خوب. ولي براي رسيدن به هدف خودشون، حاظرن غرور و شخصيتت رو خورد کنن. حاظرن نابودت کنن... زير پا لهت کنن تا به چيزي که ميخوان برسن. از تو بعنوان يه وسيله استفاده ميکنن. يه ابزار دست.... بايد احتياط کرد. نميگم همه اولش بد هستن، مگه اينکه خلافش ثابت بشه! نه... ميگم تا کسي رو نشناسم... تا چند بار باهاش صحبت نکنم و رابطه نداشته باشم هيچ نظري در موردش نميدم.... شايد اين درست نباشه، ولي سخت به کسي اعتماد ميکنم. ولي اگه بفهمم که باهام رو راسته... بفهمم دروغ نميگه... بفهمم برام ارزش قائله... هر کاري که بتونم براش انجام ميدم. براي دوستي و دوستام خيلي ارزش قائل ميشم. هر روز سعي ميکنم از حالشون با خبر بشم. حتي با يه اس ام اس... کارايي رو براشون ميکنم که هيچ وقت براي خودم نکردم. دوستات بالاخره يه روز بدردت ميخورن. يه روز که ديگه اميد به چيزي نداري، پيداشون ميشه و وقتي که اصلاً انتظارشو نداري به دادت ميرسن. فقط بايد تو هم براشون مهم باشي....
تمام دوستامو به ياد دارم. شايد يه روزي چهرشونو فراموش کنم. ولي اسمشون، خاطره هاشون و روزهايي که با هم گذرونديمو هيچ وقت فراموش نميکنم. هنوز دوستاي زمان بچگيو رو يادمه. اون موقع حتي مدرسه هم نميرفتم. دلم ميخواد بدونم کجا هستن و چيکار ميکنن.... به بعضيا خيلي وابسته ميشم. جدا شدن ازشون برام سخت ميشه.... ولي بايد قبول کرد.... بايد باور کني که جايي زندگي ميکني که هم زشتي وجود داره و هم زيبايي....

 

بروي ما نگاه خدا خنده ميزند
هرچند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا چون زاهدان سيه کار خرقه پوش
پنهان ز ديدگان خدا، مي نخورده ايم...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 17:6  توسط هادی | 

چي بگم ابري و بارون نميشي
درد و مي فهمي و درمون نميشي
         خيلي وقته مي بينم زير آوار جنون
                   منو مي بيني و ويرون نميشي
                                                  دل ديوونه خرابم مي کني
                                                چرا مثل قديما خون نميشي
   سر به صحرا ميذاري
           منو تنها مي ذاري
                                                  لاله باغ کدوم گمشده اي؟
                                                چرا بين گلها پنهون نميشي
           
                                                چرا بين گلها پنهون نميشي...؟

 وقتي بارون ميزنه...
    شاخه هامو ميشکنه
                                 دل تنها چرا تو مثل گنجيشکها پريشون نميشي
                                            منو مي بيني و حيرون نميشي
چي بگم ابري و بارون نميشي
درد و مي فهمي و درمون نميشي
    

           چي بگم با کي بگم راز تو رو
                     داري آتيش ميگيري خون نميشي
من که هر شب تا سحر قصه ي عشقو تو گوشت مي خونم
واسم افسانه يي و افسون نميشي
                              تو بزرگي مثل دنياي خيال آدمها
                                                دل زخمي لاله ي دشت بلا...
نکنه غصه ي ليلي رو داري....
واسه اين قصه ها مجنون نميشي...

چي بگم ابري و بارون نميشي
       درد و مي فهمي و درمون نميشي
                        چي بگم ابري و بارون نميشي
                                درد و مي فهمي و درمون نميشي...

چی بگم....؟ با کی بگم...؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 21:39  توسط هادی | 

خرابم، داغونم، افتضاح....
چند روزيه که حسابي قاطي کردم. حس ميکنم همه با هام مشکل دارن. همه بهم گير ميدن. خودمم همينطور شدم. بيخودي از همه چيز ايراد ميگيرم. نميدونم چمه. چي شد که اينطوري شدم. خسته ام. اصلاً انگار اينجا هيچکي حرفمو نميفهمه. نه حرف حساب سرشون ميشه نه منطق. مرغ يه پا داره. حرف حرف خودشونه. من هرچي ميخوام بگم... من جوونم... من خامم... من نميفهمم... هنوز برام زوده تا بفهمم... هنوز کم تجربه ام...
باشه.... هستم... ولي عقل دارم... شعور دارم... خوب و بد خودمو ميفهمم... دوست دارم خودم واسه خودم تصميم بگيرم. واسه الانم... واسه آيندم.... اضلاً ميخوام بيافتم تو چاه... زندگي خودمه... دلم ميخوام براي خودم زندگي کنم... دلم نميخواد کسي نگرانم باشه.... نميخوام کسي دلش واسم بسوزه... نميخوام نصيحت بشنفم... از بس که امر و نهيم کردن دارم ديوونه ميشم...
اين يکي يه چي ميگه... بعدي ميان يه چيز ديگه... اون مياد حرف قبليا رو نقض ميکنه.... همشونم ادعا ميکنن که سني ازشون گذشته و به اصطلاح چند تا پيرهن بيشتر از من پاره کردن... حرف هايي رو ميزنن که فقط از روي تعصبه... حرف هايي که خودشون حتي 1 دقيقه هم روش فکر نکردن... حرف هايي که از باباشون شنيدن...
همه چيز ديگه برام تکراري شده.... نه يه خبر تازه اي... نه يه اتفاق جديد.... نه يه تغيير و تحول.... همه چيز دچار تکرار و روزمرگي شده.... هر روزم مثل روز قبلم سپري ميشه... همين الان ميتونم بگم فردا چه کارايي ميکنم... کارايي که امروز کردم...
دور و برم و کسايي گرفتن، آدمايي که اصلاً مثل من نيستن... نميدونم اينا از کجا پيداشون شد تو زندگي من... طرز تفکرشون 180 درجه با من فرق داره.... اهدافمون تو همه ي موارد فرق داره.... اگه ميشد به عقب برگردم اصلاً با هيچکدومشون ارتباط برقرار نميکردم.... کاش يکي بود که ميفهميد دارم چي ميگم... کسي که به حرفام نخنده... کسي که در جواب حرفام، پيشنهاداي احمقانه نده... چرت و پرت تحويلم نده...
کله م پر فکراي جورواجوره.... از همه چيز... همه کس.... همه وقت.... اصلاً نميتونم فکرمو جم و جور کنم... نميتونم تمرکز کنم..... دنبال آرامشم... ولي پيداش نميکنم......
به موسيقي پناه ميبرم.....
اينطوري، هرچند براي يه مدت کوتاه، چيزي ندارم که بهش فکر کنم....

دلم واسه خودم تنگ شده....
دارم عوض ميشم... ولي اينو نميخوام.... ميخوام مثل قبل بشم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 14:3  توسط هادی | 

 

توي تنهايي يک دشت بزرگ، که مثل غربت شب بي انتهاست،
يه درخت تن سياه سر بلند، آخرين درخت سبز سر پاست....
رو تنش زخمه، ولي زخم تبر، نه يه قلب تير خورده، نه يه عشق،
شاخه هاش پر از پر پرنده هاست.... کندوي پاک دخيله و طلسم...

چه پرنده ها که تو جاده ي کوچ، مهمون سفره ي سبز اون شدن،
چه مسافرا که زير چتر اون، به تن خستگيشون تبر زدن....

تا يه روز تو اومدي بي خستگي، با يه خورجين قديمي قشنگ،
با تو نه سبزه بود، نه آينه بود، نه آب، يه تبر بود با تو و اهرم سرد....

 

اون درخت سر بلند پر غرور، که سرش داره به خورشيد ميرسه، منم.... منم....
اون درخت تن سپرده به تبر، که واسه پرنده ها دلواپسه، منم.... منم....
من صداي سبز خاک سربي ام....
صدايي که توي بهت شب دشت نعره اي نيست ولي اوج يک صداست.....

 

رقص دست نرمت اي تبر بدست، با هجوم تبر گشنه و سخت،
آخرين تصوير تلخ بودنه، توي ذهن سبز آخرين درخت....

حالا تو شمارش ثانيه هام، کوبه هاي بي امون تبره،
تبري که دشمن هميشه ي اون درخت محکم و تناوره....

من به فکر خستگي هاي پر پرنده هام.... تو بزن... تبر بزن....
من به فکر غربت مسافرام..... آخرين ضربه رو محکم تر بزن.....

 

       آخرين ضربه رو محکم تر بزن....
                آخرين ضربه رو محکم تر بزن.......

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 12:19  توسط هادی | 
 

دیروز روز تولدم بود. میدونی یعنی چی؟ یعنی یک سال دیگه از عمرم گذشت. یعنی یه سال جدید جلو رومه. یعنی یه سال با تجربه تر شدم...

در کل پارسال سال بدی برام نبود. شاید اولاش چرا... خیلی اذیت شدم. ولی این اواخر... نه... خوب بود... اتفاق های جدید... تجربه های نو... کارایی کردم که قبلاً نکرده بودم... به چیزایی که میخواستم رسیدم... نه همشون... ولی به مهمترینشون رسیدم...

شاید ظاهر قضیه اینطوری باشه.... ولی بذار باشه... بذار فکر کنم که به چیزی که میخواستم رسیدم.... فکرش هم برام جالبه!

 

 

 

به تو از تو مي نويسم، به تو اي هميشه در ياد
 اي هميشه از تو زنده، لحظه هاي رفته بر باد
 
وقتي که بن بست غربت، سايه سار قفسم بود
 زير رگبار مصيبت، بي کسي تنها کسم بود
 
               وقتي از آزار پاييز، برگ و باغ هم گريه مي کرد...
 
                   قاصد چشم تو آمد....
                                   مژده روييدن آورد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 12:18  توسط هادی | 
 

دويديم و دويديم، هيچ جا رامون ندادن، گفتن که توی جاده، دونده ها زیادن
دويديم و دويديم، فايده نداشت دويدن، به همه چی رسيديم‏، به جز خود رسيدن
دويديم و دويديم، اسپند و دود نکردن، گفتن فقط زير لب، کاش برن و بر نگردن
چه روزای قشنگی، عشق رو نفس کشيديم، روی گلای قالی، با خنده دست کشيديم

روزهای روشن عشق، شب و ستاره کاشتيم، به جز تقدس نور، چيزی رو دوست نداشتيم
پاييزه عاشقيمون، غرق ترانه ها بود، هوای پاک و شرجيش، دور از بهانه ها بود
‏تو گرگ و ميش ترديد، گلايه رو نديدی، به خاطر رسيدن، دويديم و دويديم
دويديم و دويديم، سيبا رسيده بودن، سه فصل آزگار بود، همه دويده بودن

دويديم و دويديم، تا رسيديم به ديوار، اون ور ديوارم باز، خورديم به خط تکرار
دويديم و دويديم، قصه زندگی بود، که واسه اون دويدن، فقط ديوونگی بود
‏از کوچه های غربت، محو چشای گود شد، دست من و نگاهت، واسه سپيده پر شد
هر روز غروب که ميشد، وقت قرارمون بود‏، روزی که گل ميدادیم، فصل بهارمون بود

ثانيه ها گذشتن، ترانه ها چکيدن، اهالی روزگار، ديگه مارو نديدن
يه پرده حرير و، رو بختمون کشيديم، طبق يه سنت زرد، دويديم و دويديم.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 22:54  توسط هادی | 

توی یك كوچه‌ی باریك، روی یه درخت بی‌جون
یه كلاغ دل شكسته، یه كلاغ پیر و خسته
تو صداش غم فراوون، تو چشاش ابر بهارون
سر یه شاخه نشسته
نه صدایی واسه آواز نه لبایی واسه خوندن
نه امیدی واسه پرواز نه خیالی واسه موندن
تا جوون بوده و بوده واسه یه قار قار ساده
همیشه آوار سنگ و لعنت آدما بوده

اون زمونها كه كوچیك بود یه كلاغ خشك و رنجور
می‌دونست كه آدما هم عاشق قناریها اند
سعی می‌كرد زیاد نخونه
توی عمر سوت و كورش عاشق هیچكی نمونه
آخه اون پرهاش سیاهه، صداش هم خیلی بیراهه
كسی هم اینجور تو دنیا نمیشه دوسش بداره
همیشه عاشق این بود یكی هم عاشق اون بود
ولی این خیال واهی توی رؤیاهای اون بود

تا كه یك روز یه پرستو با همه ناز و كرشمه
دل اونو اسیرش كرد ، شد تموم سرنوشتش
همه روزها به امیدش، به امید نازنینش پا می‌شد زندگی می‌كرد
واسه اون هر جور كه می‌بود آب و دون مهیا می‌كرد
چه قدر با یاد عشقش همه روز پرواز می‌كرد
با سر و سوسن و سنبل خودشو تن ناز می‌كرد
گل به سر می‌زد تو پرواز
نفسش رو چاق می‌كرد، ... واسه عشقش توی آواز
همه‌ی بهار اون سال كلاغه فكری نمی‌كرد
چه شبا گرسنه می‌خوابید، ... ولی بهش اثر نمی‌كرد
آخه اون كلی اسیر بود ، اسیر عشق پرستو
اسیر عشق عزیزش، عاشق دلبری اون

برگای زرد خزونی ، كم و كم آفتابی می‌شد
آسمون به رنگ تیره‌ ، ابر اون بارونی می‌شد
ولی باز كلاغ ساده به امید عشق نازش
روزها رو به یاد اون بود‌ ، شبها هم خیال خوابش
چه خبر از این خزون داشت ؟
پاییز بی‌برگ نامرد
كه كلاغ قصه‌ها رو اسیر تنهایی می‌كرد
این خزون همون خزون بود كه می‌تونست همه‌ی عمر
پرهای اونو ببنده
لباشو از شوق آواز ، ... كه تا آخر عمر درازش
دیگه هیچ روزی نخنده

اتفاقی كه نباید واسه قارقاری می‌افتاد‌ ،
افتاد و یه روز ابری ، پرستو حرف سفر زد
با همین اشاره‌ی اون كلاغه نفس نفس زد

یه روز صبح خزون بود، كلاغه یارش رو می‌خواست
رفت كه تا اونو ببینه ، آخه دلدارش رو می‌خواست
مثل هر روز بهاری واسه اون یه شاخه گل كند
گل سرخ رو رو سرش زد
تا واسه یارش بخونه
تا شاید عمری پرستو
پیش عاشقش بمونه
ولی اون روز توی لونه ، توی اون غربت خونه
نه پرستو بود نه حرفاش
فقط از اون همه یادش مونده بود یك سبد سبز ، با همه برگها و گلهاش
كلاغه باور نمی‌كرد، كه اونم گذاشته رفته
فكر نمی‌كرد كه پرستو با همه خاطره‌هاشون
توی اون هوای ابری واقعا رفته كه رفته

روزها می‌رفتند به سختی واسه اون زاغك تنها
كه هنوز رؤیاها می‌دید از پرستو توی شبها
از طلوع صبح زمستون ، توی اون سرمای لرزون
سرشو تو برفا می‌كرد ، تا نبینه سرنوشتش ، چشمای همیشه گریون

حالا هم بعد یه چند سال
كه بهارا دونه دونه
می‌آن و خزونی می‌شن هنوزم با یاد اونه
روی یه شاخه‌ی تنها ، یه كلاغ پیر و خسته ، یه كلاغ دل شكسته
واسه اون آواز می‌خونه
می‌دونه حالا پرستو با یكی بهتر از اونه
كلاغه فكری نداره
از زمونه غم نداره
نمی‌گه پرهام سیاهه ، نمی‌گه صدام بیراهه
نمی‌گه غم تو وجودم زده عمری آشیانه
توی یه كوچه‌ی تاریك ، روی یه درخت بی‌جون ، با خودش آواز می‌خونه
می‌گه اینها واسه‌ی من حاصل عشق دروغه ...
آخه كی تا آخر عمر
عاشق كلاغ می‌مونه ؟

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 11:27  توسط هادی | 

شبا چطوری میخوابی؟ کتاب و مجله میخونی؟ تلوزیون میبینی؟ یا به چیزی که دوست داری فکر میکنی، تا آروم آروم خوابت ببره؟
من عادت کردم قبل از خواب به موسیقی گوش میکنم.... موسیقی جزء جدا نشدنی زندگیمه.... همیشه قبل از خواب 1 ساعتی آهنگ گوش میکنم..... فرقی نمیکنه چه آهنگی باشه.... چه سبکی.... یا به چه زبونی باشه.... فقط باید هدفون هام تو گوشم باشه و بهش گوش کنم.... حسابی آرومم میکنه.... فکرمو از همه جا جدا میکنه و با خودش میبره.... فکر و رویا.... فکر های جور واجور... از همه چیز .... همه کس.... همه جا..... همه وقت....
این فکرا منو کجا ها که نمیبرن..... به گذشته ام..... به امروزم..... به فردام.... به فردا های دیگه.....
بعضی وقت ها به گذشته فکر میکنم..... دوست ندارم.... اما دست خودم نیست.... وقتی فکرش میاد تو سرم نمیتونم دیگه بهش فکر نکنم..... ادامه میدم.... تا جایی که خوابم ببره.... به سالهایی که گذشت.... سالهای خوب و بد.... روز های خوب و بد.... تابستونای گرم و زمستونای سرد.... به سالهایی نو جوونیم.... سالهایی که میشه گفت بهترین خاطره هامو تشکیل میدن.... روز هایی که با دوستام بودم.... هممون هم سن و سال بودیم.... چقدر پر انرژی بودیم.... چه روزای خوبی بود.... چقدر تو مدرسه سر به سر مدیر، ناظم و معلم میذاشتیم.... چقدر خوش بودیم.... چقدر شاداب و سر حال بودیم.... چقدر تو راه مدرسه میگفتیم و میخندیدیم.... چقدر تابستونا با دوستام توی گوچه گل کوچیک بازی کردیم.... چقدر دوچرخه سواری میکردیم.... بعضی وقت ها از پل معالی آباد، اول چمران، رو تا خود دروازه قرآن رکاب میزدیم..... به نظرم بیشتر از 25 – 30 کیلومتر میشد..... ساعت 5 حرکت میکردیم و 12 ظهر، خرد و خسته میرسیدیم خونه..... چقد خوش میگذشت.... چقدر به بهونه ی درس خوندم رفتم خونه دوست هام و فوتبال دستی بازی کردیم..... سر و کله ی باباش که پیدا میشد میپریدیم تو اتاق سر کتاب و دفترا..... یادش بخیر.....
حالا دیگه هر کدوم از اون دوست ها یه جای این دنیا افتادن..... هممون سر یه کلاس مینشستیما! حالا سالهاست که ازشون خبر ندارم.....
الان دیگه وقت اون کارا رو ندارم.... گیر درس و دانشگاه افتادم.... این تابستون آخرین تابستونی بود که میتونستم فکرمو آزاد نگه دارم... میتونستم آزاد باشم.... این آخرین تابستونه.... دقیقا تا 17 روز دیگه میرم تو 22 سال.... تا 17 روز دیگه..... 22 سال از 24 شهریور 1365 میگذره.... من 22 سال زندگی کردم......
دیگه از این به بعد باید به فکر آیندم باشم.... باید راهمو انتخاب کنم.....
دلم نمیخواد به گذشته فکر کنم..... چون بجز حسرت روز های خوب و پشیمونی.... غصه ی روز های بد، فایده ای نداره....
به امروزم فکر میکنم..... دیشب چه شب خوبی بود.... بعد از مدتها یه شب خوبو گذروندم..... حالا دیگه فکر میکنم اونم با منه.... امیدوارم اینطور باشه..... فکر میکنم میتونم بهش نزدیکتر بشم.... با اینکه شب قبلش فقط 2 ساعت خوابیدم.... با اینکه تا 12 شب بیرون بودم.... ولی اصلاً احساس خستگی نمکیردم.... چون با اون بودم....... کاش روزای خوبم ادامه داشته باشه..... دلم نمیخواست دیشب تموم بشه.... تا نزدیکای صبح بیدار بودم.... بدار بودم و به میسیقی گوش میکردم...... به شبی که گذشت فکر میکردم..... کاش همه ی شب ها مثل دیشب باشه.... کاش بازم حس دیشم تو من ایجاد بشه.....
دلم میخواد شب بشه...... دلم میخواد بخوابم...... دلم میخواد بازم به اون فکر کنم.... به روزهای خوبی که با هم داشتیم.... به روز های خوبی که پیش رومونه.....من و اون.....

***
امروز نیمه ی شعبانه. روز تولد مهدی (عج).... عید نیمه ی شعبان رو به همتون تبریک میگم...... پیروز و پایدار باشید.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 17:44  توسط هادی | 

قلب تو دیوونه بودش، که تو تاریکی میموندش، داشت میخوند از قصه ی من، گم شده تو تار و پودش

میشینه یه کنج تاریک،  فکر های سیاه باریک،  میرن و میان میدونم، یه روزی بی من میمونن

تو به من گفتی میمونی، چی شد امشب تو میری؟ تو به من قول داده بودی، که دستامو بگیری...

 

این دفعه این قلب من بود که دیگه دیوونه نیستش، میخواد امشب باز بپوشه لباس سیاه زشتش

ولی انگار یه بهوونه، نمیذاره اون بمونه، اون کسی بود که میگفتش، تا آخر باهام میمونه...

 

تو به من گفتی میمونی، چی شد امشب تو میری؟ تو به من قول داده بودی.....

دیدی موندم تو اسیری؟

 

سایه تردید داره باز هم، که شاید باز هم ببیازم، اگه تو قول بدی باشی، با همه بدیت میسازم

این دفعه این تو وجودم، داره پرسه میزنه باز، به خدا قسم که این بار، این منم که میشو آغاز

تو تموم لحظه هامی، تو خود خورشید و ماهی، با تموم حس میمونم، اگه تو بخوای، نخواهی...

 

منم و یه راه دوری، میرم اونو با صبوری، توی خاطرات من بود، که میمونی یا نمونی

من دیگه توی نگاهت، رنگ خورشید و نمیبینم، تو ماه و خورشید من باش، تا دوباره جون بگیرم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 18:59  توسط هادی | 

خندیدم و قلم براشتم

به یادگار بر روی ستون سنگی نوشتم....

موسم اندوه که فرا میرسد، ماه را نگاه کنید...

و همانجا نشستم و یک دل سیر دیدمش.... دیدمش....

        دیدمش....

 

حالا دیگه خیلی خوب میدونم که ماه... همون ماه روشن و زیبا.... واسه بردن دل ماست، که خالی کنج لبش نهاده....

                         ای ماه.... ماه.... برو.... برو.... که من یه ماه قشنگ تر دارم....

            

                  امشب برو....

                                          برو....

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 10:20  توسط هادی |